مثل یک سرباز فداکار و دلاور تا پای جان می ایستم تا شهید شوم
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۱۷
حسین قبل از آخرین مرخصی که می خواست به منطقه برود شب آخر در خواب خیلی گریه می کرد. من و مادرش خیلی نگران شدیم. هرچه گفتیم پسرم چه شده؟ چرا گریه می کنی چیزی نمی گفت و فقط گریه می کرد . قطعاً او خواب شهادت خود را دیده بود.
شهید ابراهیم نژاد پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران همواره پشتیبان نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده و با شجاعت در مبارزه اي که بین نیروهای حزب ا... و منافقین در شهر بابل و بابلسر انجام می گرفت، شرکت می نمود. در این مبارزات یکبار نیز توسط منافقین و گروه های الحادی در شهر بابل مورد ضرب و شتم قرار گرفت و مجروح گردید.
شهید، همزمان با تحصیل از هیچگونه تلاش در جهت کمک به خانواده دریغ نمی کرد و در امور کشاورزی کمک کار آنها بود.
شهید ابراهیم نژاد پس از اخذ دیپلم جهت دفاع از دستاوردهای انقلاب اسلامی به خدمت مقدس سربازی در لشکر 77 پیروز خراسان، مستقر در مناطق جنگی جنوب کشور اعزام گردید که سرانجام پس از ماه ها خدمت در بیست و هشتم اردیبهشت سال 1364 در منطقه ی ایستگاه هفت آبادان پس از رشادتها و ایثارگری ها، بر اثر بمباران هوایی دشمن و واژگون شدن وسیله نقلیه به درجه رفیع شهادت نائل گردید و روح بی قرارش به ملکوت آسمانها پرواز کرد.
پس از چند روز پیکر مطهرش به زادگاهش انتقال یافت و با شکوه فراوان در شهر بابلسر تشییع گردید و در روستای سعیدکلا به خاک سپرده شد.
فرازهايی از وصیتنامه شهید :
خدایا هرچه دارم از تو دارم
تو را از عشق دل خدمتگزارم
ز جان بهتر متاعی در کفم نیست
که آنرا هم به راهت می سپارم
حمد و سپاس خداوند را که ما را از ظلمت و تاریکی طاغوت به نور هدایت انقلاب اسلامی رهنمون نمود. شهادت می دهم به رسالت حضرت محمد(ص) و جانشینش ائمه ی اطهار که اولین آنها امام علی(ع) و آخر آنها حضرت مهدی (عج) و خود را ملزم می دانم به پیروی از دستورات دین اسلام و اطاعت از معصومین، حلال دین را حلال و حرامش را حرام می دانم.
از پدر و مادرم به خاطر قبول زحماتی که برای من تقبل نموده اند از صمیم قلب قدردانی می کنم. امید است خداوند جزای خیر به شما دهد و از حضورتان طلب بخشش دارم. از خواهر و برادرانم ميخواهم كه سعی کنند انسانی خوب و مفید برای اجتماع و نگهبان دین باشند و در آخر از همه ی دوستان، نزدیکان و خویشاوندان طلب حلاليت دارم.
پدر و مادرم! من شاید فرزند خوبی نبودم ولی از شما می خواهم مرا عفو کنید، بنده مثل یک سرباز فداکار و دلاور تا پای جان می ایستم تا شهید شوم.
یادها و خاطره ها :
پدر شهید: حسین قبل از آخرین مرخصی که می خواست به منطقه برود شب آخر در خواب خیلی گریه می کرد. من و مادرش خیلی نگران شدیم. هرچه گفتیم پسرم چه شده؟ چرا گریه می کنی چیزی نمی گفت و فقط گریه می کرد . قطعاً او خواب شهادت خود را دیده بود. چون پس از چهارده روز خبر شهادتش را آوردند.
مادر شهید: بعد از شهادت پسرم، بلوزی را که خیلی دوست داشت به پسر بزرگم کربلایی اسماعیل دادم. پسرم اسماعیل در عالم خواب برادر شهیدش را می بیند که می گوید داداش پیراهن من را بده. پسرم پیراهن را به او می دهد و او می رود. اسماعیل خواب را برایم تعریف کرد و گفت: این بلوز بهتر است نزد تو باشد. من هم بلوز را گرفتم و داخل چمدان خودم قرار دادم.
بعد از مدتی که به سراغ لباس رفتم نمی دانم چقدر طول کشید دیدم که جای لباس خالی است، هرچه گشتم اثری از لباس نیافتم.
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان